شما اینجا هستید
شهدای قادرآباد » زندگینامه شهید یدالله کریم نژاد

زندگینامه شهید یدالله کریم نژاد

نام و نام خانوادگی شهید:

یدالله کریم نژاد

نام پدر:

محمد

تاریخ تولد:

1341/08/15

تاریخ شهادت:

1389/06/17

محل شهادت:

شیراز

محل دفن:

قادرآباد

 

از زبان حاجیه خانم رقیه کیانی(همسر شهید)

 

خداوند لطفی شامل حال من کرد که همراه یک جوانمرد زندگی ام را در سن ۲۰ سالگی شروع کنم.حاج یداله فردی با تقوا و با ایمان و انقلابی بودند. از سال ۵۸ مبارزات خود را با شعار نویسی روی دیوار با رزیم شاه شروع کردندایشان درمدرسه شمس تبریزی قادرآباد مشغول تحصیل بودند.همراه با پیروزی انقلاب اسلامی وارد سپاه پاسداران شدند و چند سال در این شهر شهر خدمت کردند . زندگی مشترک ما در سال ۶۰ با توکل بر خدا شروع شد ، حاصل این ازدواج پر برکت ۴ فرزند به نامهای علی ، فاطمه ، سمیه ، سمانه است.

در سالهای جنگ وارد جبهه شدند و در عملیاتهای بیت المقدس ، فتح المبین ، والفجر و…شرکت کردند ، در عملیات آخر که شرکت داشتند شیمیایی شدند.

خاطرات شهید زیاد است چه تلخ و چه شیرین ولی تلخی خاطرات شهدا از عسل شیرین تر است:

شهید سید هاشم حسینی ، شهید اسفندیار عباس نیایی آقای یعقوب ناصری از اهالی سعادتشهر و علی کواری اهل ارسنجان و داریوش کنعانی همشهری شهید کریمی نژاد از همرزمان و دوستان شهید بودند.

در دوران جبهه ۹ ماه در مناطق عملیاتی غرب شرکت داشتند در همان زمان من یه علی آقا باردار بودم ایشان هر ۴۵ روز یک بار به مرخصی می آمدند ،ماه هفتم بارداری ام بود که آمدند مرخصی وقتی می خواستند به جبهه باز گردند پیش حاجی آقا رفتند تکه ای ساتن آیه قرآنی به من دادند و گفتند وقتی درد زایمان شروع شد به بدنتان ببندید.

دوباره به مناطق عملیاتی برگشتند وبعد از یک ماه و نیم نامه نوشتندکه دارم میروم عملیات اگر از من خبری نبود نگران نباشید چون موقعیت کردستان سخت است و تلفن در دسترس نیست:

اگر آمدم که هیچ تگر نیامدم بچه پسر شد اسمش را علی و اگر دختر شد فاطمه بگذارید:

الحمدالله با توکل به خدا وامام زمان قلب و دلمان آرام می شد و ماههای سخت را سپری کردم ، هرچند دوست داشتم همسرم کنارم باشند ولی به دلیل موقعیت آن زمان باید با صبر و شکیبایی دوری از هم را تحمل میکردیم ،لطف خدا شامل حالمان بود که توانستیم دوران سخت را پشت سر بگذاریم. علی آقا که به دنیا آمد ۴۰ روزه شد حاج یداله نیامده بودند ، امکان تماس وجود نداشت ،

 

مردادماه غروبهای دلتنگی داشت عصر پنج شنبه بود که برادرحاجی آمدند گفتند آقا یداله دارن میان پیشنهاد دادند پسرم و پسر برادر شهید که هم سن هستندو شهید هیچکدام را ندیده بودند کنار هم بزاریم تا ببینند شهید بچه اش را می شناسد یا نه و از من خواستند اصلابه بچه اشاره ونگاه نکنم این کار را انجام دادیم آقا یداله وارد خانه شدند شهید نگاهی به من کردند و نگاهی به بچه ها همه جا ساکت بود همه مشتاق انتخاب آقا یداله و ایشون مشتاق در آغوش کشیدن فرزندش ، یا علی گفتند و علی آقا را در آغوش کشیدند از خوشحالی همه اشک میریختیم خوشحالی ازرسیدن پدری که بعداز مدتها به دیدار خانواده آمده و فرزند ندیده اش را شناخته فضای خاصی بود آن زمان.یکی از فامیل گفتند بی دلیل نیست که به شما می گویند سربازان امام زمان ، حاجی لبخند آرامی روی لبش نشست و گفتند ما کجاو یاران آقا امام زمان کجا!!؟مدتی نزد ما ماندند و دوباره راهی مناطق عملیاتی جنوب شدند این رفت وآمد تا ۶ ماه ادامه داشت و بعداز آن ۸ ماه در سپاه قادرآباد خدمت کردند و دوباره به مناطق عملیاتی جنوب اعزام شدند. این رفت برگشت همچنان ادامه داشت تا اینکه من به فاطمه خانم باردار شدم ماه آخر بارداری ام بود که مادرو پدر آقا یداله می خواستند بروند حج از ایشان خواستند برگردند منزل و تا من تنها نمونم ایشون برگشتند ۲۰ روز از تولد فاطمه خانم میگذشت ایشون راهی جبهه شد .

 

بهمن ماه ۶۴ عملیات والفجر ۸ انجام شد شهدای زیادی دادیم آقا ید اله در این عملیات بودند ولی از ایشون خبری نداشتیم همرزم و دوست آقا یداله ، سید هاشم حسینی که در این عملیات شهید شده بود را آوردند در آن روز هوای قادرآباد به شدت غبارآلود و طوفانی بود گویا آسمان هم همراه مردم برای شهید می گریست.چند روز گذشت غروب غریبی بود شهر در سکوت بود ما هم از همه جا بی خبر ، وقتی کسی مسافر داره انتظار خیلی سخته بی تاب و بی قرار بویم از یه طرف شهید سید هاشم را آورده بودند و از طرفی ما از حاجی خبری نداشتم ، همون روز دیدم همه در رفت و آمد هستند آنها می دونستند حاجی شیمیایی شدند و به بیمارستان بقیه الله تهران منتقل شدند و آماده رفتن به تهران بودند ومن همچنان از همه جا بی خبر،پرسیدم چی شده ؟ کجا میرید؟ بلاخره گفتند معلوم نیست حاجی جزء مجروحان هست یا نه؟سوز سرمایی بود آشوب دل و بیقراری فراوان بود، به عموم گفتم آنها که راه را انتخاب کردند ما هم پذیرفتیم هر خبری شد به من هم اطلاع بدید تا از بلاتکلیفی در بیام قول دادند و رفتند تهران.صبح روز بعد بود که با کارخانه یک ویک تماس گرفتند(آن زمان در قآدرآباد جز کارخانه یک ویک تلفن نبود) فردی آمد و اطلاع داد که علی کواری و یعقوب ناصری مجروح شدند وحاجی شیمیایی شدند پزشکان تصمیم گرفتند هر سه را برای مداوا به آلمان بفرستند ولی حاجی حالشون خیلی بد میشه تبشون بالا میره و پایین نمیاد(از زبان خود شهید : همه دکترها دورم جمع شده بودند می گفتند تا میتونید توی وان یخ بریزید و بدنش رو تو یخ بزارید تا تب پایین بیاد ) پس آن دو بزرگوار رابرای مداوا به آلمان انتقال دادند وحاجی در بیمارستان تهران ماندند.من هم بعداز تلفن که زده شد فاطمه خانم را به مادرم سپردم وبا علی آقا راهی تهران شدم به بیمارستان رسیدم در حیاط بودم که علی آقا چیزی پیدا کردند و به من دادند اتیکت لباس حاجی بود که اسمشون روش بود.وارد ساختمان شدیم ولی حاجی بخش ویژه و ملاقات ممنوع بودند و اجازه ملاقات به ما نمی دادند خیلی التماس کردم تا اینکه دکتری من و دیدند خدا خیرشون بده دلشون به رحم آمد گفتند از پله ها برید بخش ۴ نوشته مراقبتهای ویژه من هم با آسانسور میام ، مهم برای من دیدار با حاجی بود خدا میدونه چه طوری پله ها را بالا رفتم اصلا متوجه نشدم فقط میدویدم تا رسیدم همون لحظه دکتربا آسانسور رسیدند با تعجب پرسیدند چطوری به این زودی رسیدید؟بلاخره دیدار به انجام رسید. حاج یداله با آنکه درد زیادی داشتند ولی در برابر مشکلات و بیماری صبر وایمان قوی داشتند همه جانبازان مثل آقا ابالفضل وفادار هستند ایمان قوی وصبر زیادی دارند.به چشمان شهید چشم دوختم به سختی چشماشون رو باز کرد ، صورت ورم کرده غبار سفیدی روی چهره و محاسنشون نشسته بود پرسیدم چی شده چرا گچی شدی؟ گفتند اینا گرد شیمیایی هست.واقعا اینکه میگن امام زین العابدین گریه می کردند حق داشتند آخه صحنه های دلخراشی دیدند البته دیدن سخته مثل شنیدن نیست (شنیدن کی بود مانند دیدن) .حاجی با همان حال غریبانه روی تخت آرام بود، می خواستند ابراز محبت کنند دستراستشان را در دست راستم گذاشتند یعنی قوی و پایدار باشید مثل حضرت زینب باشید، باید خون شهدا به ثمر برسد منم قول دادم با اشک همدیگر را دلداری می دادیم:

قول دادم گفتم اشک نمی ریزم شما هم قوی باشید به امیدخدا مشکلات می گذرد (به قول خود وفا کردیم)، پایین که آمدم دکتر گفتند جانبازی که از استان فارس آمده یداله کریمی نژاد ، همسرش کیه رفتم جلو گفت شوهرت میگه بیا یکبار دیگه ببینمت ، این دفعه چون خودش خواسته میبرمتون، رفتم و دوباره دیدار کردیم گفتند مواظب بچه ها باش ناراحت نباش گفتم باشد شما هم خودتون رو ناراحت نکنید همه چیز تموم میشه خداحافظی سخته ولی خداحافظی کردیم و صبح روز بعد رسیدم قادرآباد.۴۵ روز در بیمارستان بقیه الله تهران بستری بودندبا توکل به خدا و عنایت امام زمان گذشت ، از بیمارستان تماس گرفتند گفتند بیایید جانبازتون رو ببرید(به دلیل نبود تخت و تعداد زیاد جانبازان)وقتی حاجی را آوردند منزل فکر میکردم خوب شدند ولی لیستی داده بودند که چی بخورد و چه بکند و چه نکند آثار شیمیایی روی گونه و بدنشان بود و باید تحت مراقبت می بودند نباید نور خورشید به ایشان بخورد در اتاق و پنجره ها را با پتو پوشاندیم شب ها شمع روشن می کردیم تا ۶ ماه خورشید را ندیدند ، هر روز باید حمام میکردند تا آثار شیمیایی از بین برود ، چون فامیل زیاد برا عیادت می آمدند در بدترین شرایط هم دراز نمی کشیدند تکیه می دادند

 

تا یک سال اینگونه و با این شرایط سپری شد و مجددا رفتند تهران برا معاینه ،پزشکان گفتند عوارض شیمیایی هست باید برای معالجه بروند آلمان، از بنیاد جانبازان آمدند گفتند مدارک وعکس از حاجی و خودتون آماده کنید برا اعزام به آلمان ،(همبستگی زیاد و عشق فراوانی بین ما وجود داشت مثل عشق مادربه فرزند)از ایشون پرسیدم چکار میکنید آلمان میرید؟ گفتند اگر درمان باشد همین جا در ایران است شما هم رضایت ندید تا مرا ببرن آلمان ، گفتم حرف شما حرف من هست. برادر شهید آمدند منزل پرسیدند مدارک را آماده کردید ؟ گفتم نه.گفتند چرا؟ گفتم چون خودشون راضی نیستند من هم اجازه نمیدم ببریدشون

 

ایشان هم چنان اثرات شیمیایی را داشتند شبها با صدای سرفه های دلنشینشان صبح می شد،هیچ دارویی تسکین سرفه هه نمی شد، برامون ٱهنگ شده بود عادت کرده بودیم به این آهنگها:

وقتی سرفه ها میگرفت تمومی نداشت تا ۲ ساعت پشت سر هم سرفه میکردند دودست رو زیر چانه میزدند و متکا رو زیر گلو میگذاشتند تا بتونن نفس بکشند و ٱخر سر هم نشسته خوابشون میبرد، بچه ها را ساکت و روانه مدرسه می کردم تا حاجی بتونن استراحت کنند.

 

با خصوصیاتی که شهید داشتند نمی تونستند بیکار باشند،دوباره وارد سپاه شدند مربی بودند و شروع به تعلیم دادن بسیجیان برای اعزام به جبهه کردند ، با اون وضعیتی که داشتند صبح که می رفتند ۴ بعداز ظهر می آمدند بعد از استراحت کوتاهی می رفتند و ۱ نصف شب می آمدند ۲ سال فرمانده سپاه قادرآباد بودند ٰ:

سال ۷۲ رفتیم شیراز، شدند مسئول اداری ، ولی خصوصیات ایشان اداری نبود باید وارد کار می شدند و تعلیم می دادند و با جوونا سر و کله میزدند بعد از آن معاونت دانش آموزی استان را تقبل کردند ۳ سال آنجا خدمت کردند و شدند فرمانده حوزه امام حسن مجتبی(ع) شیرازبا ۴۰ پایگاه زیر مجموعه کارهای سنگین و جلسات مکرر:

با بسیجیان رفتار پدرگونه داشتند .وقتی حاجی حوزه امام حسن مجتبی را به دست گرفتند خیلی بی سامان بود مردم محله سعدی خیلی خون گرم بودند و جوونا با عشق کار می کردند ، ٱقای حاج عزیزی مسئول وقت سپاه فارس می گفتند هرکس که فرمانده حوزه شده بود بعد از یک ماه خسته می شد ولی حاجی قول دادند حوزه را جمع و جور کنند و با جوونا ارتباط برقرار کنند و همین طور هم شد ۲ ماهه حوزه را سروسامان دادند و حوزه نمونه شد .حاج خانم مسنی خادم مسجد محله سعدی بودند و نمی گذاشتند غیر از ساعت نمازهیچ کس حتی بسیجیان برا جلسات خود وارد مسجد شوند حاجی رفتند منزل حاج خانم و دلیل را پرسیدند گفتند مسجد را کثیف می کنند درختان نارنج ونارانگی مسجد را می شکنند شهید قول میدن مسجد کثیف نشود و درختان را نشکنند حاج خانم قبول کردند هروقت بسیجیان جلسات خود را در مسجد میگرفتندحاج خانم خودشون میوه از درخت میچیدند و به حاجی میدادند تا در جلسات به بسیجیان بدند.

 

شبهایی که جلسه داشتند خیلی طول میکشید وساعت ازدستش میرفت ساعت ۲ نصف شب می آمدند منزل.شبی تا ساعت ۲ نیامدند نگران شدم زنگ زدم حوزه جواب ندادند به یکی از پاسداران تماس گرفتم و گفتم ایشون هنوز نیامده اند و تلفن حوزه را هم جواب نمیدند گفتند نگران نباشید پیگیری میکنم(ٱخه ایشون هیچ وقت خانواده را بی اطلاع نمی گذاشتند و وقتی ساعتی را میگفتند سر ساعت می آمدند) ایشون جلسه داشتند وقتی به ایشون اطلاع میدن خانواده نگران هستند تازه متوجه ساعت شده بودند و همان شب ۳ صبح آمدند منزل.حاجی که وارد کوچه می شدند همه جا ساکت بود و من آهنگ سرفه های ایشون رو میشنیدم و قبل از رسیدن حاجی پشت در می ایستادم و در را براشون باز میکردم ،میپرسیدن از کجا متوجه میشید که من پشت در هستم میگفتم کاره دله دست خودم نیستشاید خدا الهام میکنه بیام در رو برا شما باز کنم.مسئولیت حوزه ۵ امام باقر(دروازه کازرون) را هم به ایشون واگذار کردند کارها سنگین شد ۲ حوزه با ۸۰ پایگاه زیر مجموعه . ایشون ازاول صبح تا ساعت ۱۱ حوزه امام حسن مجتبی ، از ساعت ۱۱ تا ۲ بعدازظهر حوزه امام باقر،۳:۳۰ بعدازظهرتا ۴:۳۰ حوزه امام حسن مجتبی دوباره ۴:۳۰ تا اذان مغرب حوزه امام محمد باقر بودند.هر شب یکی از پایگاهها جلسه داشتند و برای تردد راحتر در پس کوچه های دروازه کازرون و برای اینکه تو ترافیک نمونن از ماشین و راننده استفاده نمی کردند و با موتورسیکلت تردد میکردند ومن میترسیدم نصف شب تو کوچه ها حالشون بد بشه.ساعت ۲ شب که می آمدند شام میخوردیم ، استراحت میکردند برا نماز صبح که بیدار می شدند میرفتند سرکار.حتی جمعه ها هم میرفتند حوزه و به سربازا سرمیزنند و میگفتند اگر میخوای فرمانده خوبی باشید باید جمعه هام سرکار باشیم

 

اگر رزمایش و برنامه ای بود ازاین دو حوزه بیشترین نیروها حاضر می شدند.هیچکدام از بسیجیان و حتی همکارانشون نمیدونستند حاجی شیمیایی هستند فکر میکردند سرماخوردند وآلرژی دارندکه انقدر سرفه می کنند ، آقای علی خانی همکارشون می گفتند در جلسات با وجود بودن آب خنک و فالوده و آبمیوه ایشون فقط آب گرم میخواستن وقتی عارضه شیمیایی حاجی اوت کرد همه متوجه دلیل سرفه های بی امان حاجی شدن ، ایشون در زمان بیماری هم هر دو حوزه را خوب اداره می کردند.

 

سال ۸۵ خدا توفیق داد با حاجی مشرف شدیم حج همه تو ماشین،ٱسانسورو… دلیل سرفه های ایشون رو میپرسیدند میگفتند کوچیک که بودن سرمامیخورن و سینه پهلو میکنند و الان آثارشو نشون داده بنده خداها هم باور میکردند و دواهای گیاهی میاوردند تا به ایشون بدم، در این سفر به همه کمک و خدمت میکردند حتی سنگ جمره دو مادر شهید را هم زدند.بعداز برگشت از سفر امتحان خدا دوباره شروع شد شب و روز درد میکشیدند دریغ از یکبار شکایت ،بچه ها هم نمی دانستند بابا چطوری درد میکشن شب تا صبح از شدت درد ناله می کردند ولی هیچ وقت شکایت و احساس نارضایتی نکردند

 

تا ۵ سال کارما شده بود بستری وعمل ودکتر.سال ۸۷ در تبریز برا جانبازان همایش برگزار شد ما هم با وجود بیماری حاجی رفتیم آن موقع ۳ عمل پا کرده بودند و ۲۵٪ جانبازی داشتند وقتی دکتر قریشی متخصص چشم و متخصصان پوست و ریه حاجی را با اون وضع دیدند گفتند چطور ۲۵ ٪ جانبازی دارید شما ۷۵٪ جانبازی دارید.همه از سرپا بودن حاجی بدون کپسول گازاکسیژن در تعجب بودند.آن روزها روزهای شیمی درمانی ایشون بود بعداز همایش خبرنگاری آمد و پرسید از کجا اومدید؟گفتند از استان فارس .همراهشون رو خواستند من رفتم گفتند حاجی رو چطور میبینید؟ گفتم وفادار،صبور،باتقوا…خبرنگار گفت حالا که مسئولین اینجاهستن هر درخواستی دارید بگید ،بخواید شما را بفرستن آلمان برا مداوا، حاجی گفتند نه اگر درمان در داخل باشه ٱره ولی خارج نه.همه اومدن پیش حاجی و گفتند هر درخواستی دارید بگید ولی ایشون حتی برا هزینه درمان هم از بنیاد جانبازان کمک نخواستند.آقایون دکتر ارتباطشون رو با حاجی قطع نکردند حاجی خیلی بی ریا بودند.

 

شب ۲۱ و ۲۲ ماه رمضان قرآن به سر گرفتند شب ۲۳ بچه ها فتند احیا من وحاجی موندیم خونه،ساعت ۱۲:۳۰ شب بود پیامی آمد رو گوشی حاجی خوندمش از طرف سید جعفر موسوی بود نوشته بود امشب شب نتیجه گیری است دعا کن به دوستان شهیدمون بپیوندیم، گفتم می شناسید کمی فکر کردند گفتند آره .حاجی قرٱن به سر حاج ٱقا انصاری رو که تو حرم امام رضا بود خیلی دوست داشتند اون شب هم همون کانال رو زدیم تو حال خودشون بودند گفتند خونه خدا هستم دارم زیارت می کنم . ۲۷ ماه رمضان ایشون حاجی به دیدار حق لبیک گفتندو به دوستان شهیدشون پیوستند .من ۱۳ سالم بود که همسر شهید شدم زندگی عاشقانه ما با صمیمیت و لذت پاک همراه بود اگر جدا بودیم قلبمون برا هم می تپید از همون اول ما یک روح بودیم در دو جسم این هم حرف من بود هم حاجی همیشه می گفتند باهم دست وحدت دادیم چه کنار هم باشیم چه نباشیم واحد باشیم.خداروشکر می کنم بچه ها م پدرشون رو دیدن و درک کردند.

خرم بید | وبسایت تحلیلی خبری شهرستان خرم بید